بنام خالق یکتا
قلم در میان انگشتانم ورق در روی میز...
حيرت من وقتي به پايان مي رسد كه ديگر آسماني بالاي سرم نباشد .قلبم هنگامي از تپش باز مي ايستد كه ديگر تو روبرويم ننشسته باشي .دستهايم آنگاه از نوشتن باز مي ماند كه از ديدن چشمهايت محروم باشم.وقتي آسمان هست و تو هستي و چشمهايت همچنان بهانه هاي زنده ماندن و زندگي كردن فراوانند . فراوانتر از قطره هاي باران بهاري،گاهي ابرهاي كبود و سياه راه را بر من مي بندند و نمي گذارند دستم به خورشيد برسد. گاهي پاهايم را توان راه رفتن نيست و هيچ جاده اي را روبروی خود نمي بينم.گاهي همه جا دوزخ است ،حتي كوچه باريكي كه در آن به دنيا آمدم،حتي دفتري كه دلتنگي هايم را در آن مشق مي كنم.دلتنگي من وقتي به پايان مي رسد كه بهشت گم شده ام از آسمان فرود آید و اتاقم از عطر ياسهاي سپيد پر شود .آن روز آنقدر بزرگ مي شوم كه در اين جامه هاي تنگ زميني نمي گنجم و اين خيابانها و دشتها و درياها برايم حقير مي شوند. دلتنگي من وقتي به شادي مبدل مي شود كه از خودم جدا شوم و فرسنگها فاصله بگريم و به تو که همان بهشت گمشده ي من هستی برسم
روز به تو رسیدن روز طلوع من بود
تکرار یک دوباره با تو یکی شدن بود
روز تولد عشق میلاد قلب من بود
روز تو رو شناختن فصل یکی شدن بود
پرنده بود و پرواز یه آسمون دلباز
من بودم و یه آواز برای با تو پرواز
نیاز با تو رفتن آغاز یک سفر شد
پایان هجرت من با قلب دربدر شد
